دانشجویان پزشکی هسته ای۹۲ بابل

شرح حال ما از ترم یک تا ....

یاعلی گفتیم و...

 

بالهایت را کجا جا گداشتی؟؟؟

 

هنوز فرصت هست...به آسمان نگاه کن!

 

خدا از آسمان چلچراغی آویخته

 

هر چراغش دلی است

 

دلت را روشن کن تا چلچراغ خدا را بیافروزی... .

 

 

 

 

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 0:36 ] [ محمدمهدی بومری ]

[ ]

جای زخم...

در جنگلی تاریک،همچون ببر تاسمانی با پنجه های خویش,زخمی عمیق به خود میزنم تا درد را

همچون زخم 28 مرداد 32 از عمق استخوان خویش درک کنم...

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 20:10 ] [ مهیار صادقی ]

[ ]

روحت شاد،سیمین بانو...

 دوباره می‌سازمت وطن! اگر چه با خشت جان خویش ,ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش ,دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو ,دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش دوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود, به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش ,اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد که بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره ی آنچنان خویش کسی که « عظم رمیم» را دوباره انشا کند به لطف چو کوه می بخشدم شکوه ، به عرصه ی امتحان خویش اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد، جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز می کنم که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش هنوز در سینه آتشی، بجاست کز تاب شعله اش گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دمان خویش دوباره می بخشی ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست دوباره می سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش  

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 19:21 ] [ مهیار صادقی ]

[ ]

جبمز لینچ...

فرمان((همان قدر که خود را دوست دارید؛دوستانتان را دوست بدارید))،تنها یک فرمان

اخلاقی نیست،بلکه فرمان روان شناختی است.محبت کردن امری زیستی است.یکی از خواص 

محبت کردن به دیگران این است که تنها نخواهید بود و هرچه بیشتر با زندگی مرتبط باشید

سالم تر هستید...

 

 

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 19:6 ] [ مهیار صادقی ]

[ ]

قیصر..

تکیه داده ام به باد

باعصای استوایی ام

روی ریسمان آسمان

ایستاده ام

بر لب دو پرتگاه ناگهان 

ناگهانی از صدا

ناگهانی از سکوت

زیر پای من

دهان دره ی سقوط

بازمانده است

ناگزیر

باصدایی از سکوت

تا همیشه

روی برزخ دو پرتگاه

راه می روم

سرنوشت من سرودن است.....

*قیصر امین پور*

 

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 20:22 ] [ نگار فهیمی ]

[ ]

کلاه قرمزی....

کلاه‌قرمزی: می‌دونی چندتا کلاه‌قرمزی تو کوه قایم شدن؟

آقای مجری: چند تا کلاه‌قرمزی تو کوه قایم شدن؟!؟!؟!
کلاه‌قرمزی: من هرچی می‌گفتم اونا هم همون رو می‌گفتن!
من می‌گفتن سلین اونا می‌گفتن سلین، سلین لین لین لین

                                                           ******

آقای مجری: دارید چیکار میکنید؟

پسر عمه زا: داریم میریم بیرون لپ تاپو خاموش کنیم
آقای مجری: لپ تاپ که اینجا رو میزه
کلاه قرمزی: آره. از برق در آوردیمش خاموش نشد ، داریم میریم فیوز رو قطع کنیم !

 

                                                           ******

آقای برق کار : اگه سیم لخت باشه چی میشه ؟

کلاه قرمزی : خوب سیم خجالت میکشه ...

                                                           ******

کلاه قرمزی: میخوام برم زن بگیرم!!خانومم هم بچمو نگه داره!!!هم مقشامو بنویسه!!!!!!!

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 20:4 ] [ نگار فهیمی ]

[ ]

زمان "خط" است... .

 

زمان خط است نه دایره!

دایره نیست که دوباره برگردد...

چه ایده بدی بود گرد ساختن ساعت!

احساس می کنی همیشه فرصت تکرار, هست :


"قرار بود ۸ صبح بیدار شوی و می بینی ۸ و ربع شده. میگویی : اشکال نداره تا ۹ میخوابم بعد بیدار میشم!!
قرار بود امشب ساعت ۹ یک ساعت را صرف مطالعه کتاب کنی، می بینی کتاب نخوانده ۱۰ شده میگویی : اشکال نداره فردا شب ساعت ۹ می خونم.


ساعت دروغ می گوید .

دروغ!!!!!

 

زمان بر گرد دایره نمی چرخد!

ایده ساختن ساعت به شکل دایره، ایده جادوگری فریبکار بوده است!


ساعت خوب، ساعت شنی است!


هر لحظه به تو یادآوری می کند که دانه ای که افتاد دیگر باز نمی گردد.

اگر روزی خانه بزرگی داشته باشم، به جای همه دکورها و مجسمه ها و ستون ها،

ساعت شنی بزرگی برای آن خواهم ساخت و می گویم در آن آنقدر شن بریزند که

تخلیهاش به اندازه متوسط عمر یک انسان طول بکشد. تا هر لحظه که روبرویش

       می ایستم به یاد بیاورم که زمان «خط» است نه «دایره»... .

 

 

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 17:32 ] [ فاطمه اسماعیلی ]

[ ]

آقووی همساده2!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “عشق مادری!”
آقو ما بچه بودیم یه روز ننه مون مارو برد خرید،خواست یه آبمیوه گیری بخره 30تومن کم آورد چشمش خورد به ما بلندمون کرد گذاشتمون رو پیشخون مغازه به آقوی فروشنده گفت این بچه رو چند ورمیدارین!؟ آقوی فروشنده هم یه نیگا به ما انداخت گفت مدلش جدیده ولی کارکردش زیاده،دست چپش هم که رنگ داره،صندوق عقبش هم که جا باز کرده درش بسته نمیشه(که البته ای آخری تقصیر ما نبود،از فشار تحریمها بود!)…خلاصه 25تومن بیشتر قیمت گذاری نشدیم ننه مون نتونست آبمیوه گیریو بخر عصبانی شد وسط پاساژ افتاد رو ما به حد مرگ کتکمون زد بعدشم ولمون کرد رفت…

 

مام دیدیم گم شدیم یه پلیس دیدیم رفتیم بهش گفتیم “آقو پلیس مهربون…” ظاهراٌ طرف 4ماه بود حقوق نگرفته بود اعصابش خورد بود قبل اینکه جمله مون تموم شه با لگد زد تو سرمون 6متر پرت شدیم وسط خیابون 13تا ماشین از رومون رد شدن له له شدیم…بردنمون بیمارستان از شانس ما دکترای بیمارستان در اعتراض به عدم همکاری شرکتهای بیمه اعتصاب کرده بودن یه دامپزشک آوردن بالا سرمو، نمیدونیم با ما چیکار کرد که الآن 47ساله آدرنالین خونمون که میره بالا شروع میکنیم ها ها ها واق واق واق واق…!

 

 

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “برنده قرعه کشی !”
آقو ما یه بار تو قرعه کشی بانک 150میلیون تومن برنده شدیم! درحالی که جهان در پی این خوش شانسی ما در بهت فرو رفته بود یهو یه اتفاقی افتاد که همه چی رو به حالت عادی برگردوند…عکس ما به عنوان برنده بزرگ این قرعه کشی تو یکی از روزنامه ها چاپ شد،ملت حالشون از دیدن چهره کریح ما بهم خورد روزنامه خوندنو بیخیال شدن،سرانه مطالعه در ایران اومد پایین،مسئولین مارو مقصر دونستن 150میلیون جریمه مون کردن،البته این آخر ماجرا نبود…

 

ظاهراٌ سردبیر روزنامه قرار بود اون روز پول ببره خونه تا زنش بره یه سرویس طلای جدید بخره که تو مهمونی فردا باهاش چشمای بیتا جونو در بیاره،بیچاره نتونست پول جور کنه خانومش با ماهیتابه کوبوند تو سرش طرف حافظه ش قاطی کرد از اونموقع تا حالا هر روز که از خواب پامیشه فکر میکنه همون روز اوله دوباره عکس مارو تو روزنامه ش چاپ میکنه! الآن 18ساله من روزی 150میلیون جریمه میشم! ها ها ها ها ها…من نمیفهمم ملتی که شام ندارن بخورن سرانه مطالعه به چه دردشون میخوره!؟ خانومای عزیز که وضعیت اقتصادی موجودو میبینن چرا از شوهراشون توقع بیجا دارن!؟ اصلاٌ آقو من چرا نمیمیرم از این زندگی خلاص شم!؟

 

 

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “ازدواج اجباری !”
آقو ما یه بار رفتیم دخترمونو از همون کودکی با مسئله حجاب آشنا کنیم دیدیم روسری رو سرش نمیکنه برا اینکه تشویق بشه ما هم یه روسری سرمون کردیم،یهو پسر همسایه در زد ما هم با عجله رفتیم درو وا کنیم یادمون رفت روسری رو ورداریم پسر همسایه چشمش که به ما افتاد یه دل نه صد دل عاشقمون شد ازمون خواستگاری کرد مام تو این عصر بی شوهری از موقعیت پیش اومده نهایت استفاده رو کردیم جواب بله دادیم مارو برد خونه مادرش که عروسش رو بهش نشون بده…

 

آقو مادرشوهرمون گفت برای اینکه عروس من شی باید این امتحانو بدی،این دوتا تخم مرغو بگیر باهاشون بیف استروگانوف درست کن! مام کم نیاوردیم 3روز تمام رو تخم مرغا نشستیم جوجه شدن،جوجه هارو بزرگ کردیم مرغ شدن رفتیم فروختیمشون باهاش مواد بیف استروگانوف خریدیم درستش کردیم مادرشوهرمون اومد تست کرد دید نمکش کمه 4امتیاز ازمون کم کرد گفت نمیتونی عروس من شی نامزدمون نتونست این شکست عشقی رو تحمل کنه خودشو کشت خونواده ش رفتن بخاطر بازی با احساسات بچه شون از ما شکایت کردن 48سال رفتیم حبس…ها ها ها ها ها…راستی دخترمون هم 20سالش که شد رفت آمریکا مدل لباس شد! ینی از هر نظر داغونما داغون!

 

 

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “مهد کودک !”
آقو ما یه روز با خانوممون رفته بودیم مهد کودک که بچه خواهرمونو بگیریم…اونجا که رسیدیم یهو یکی از ای بچه ها دوئید اومد تو بغل ما گفت سلام بابا جون! مام یکم خندیدیم برگشتیم زنمونو نگاه کردیم دیدیم داره دقیقاٌ همونجوری به ما نگاه میکنه که حسن نصرالله به بنیامین نتانیابو! نگاه میکنه! آقو جلو چشم بچه های مردم افتاد رو سرمون مارو به حد مرگ زد! دیدن ای صحنه ها رو بچه ها تاثیر گذاشت دارای خوی وحشی گری شدن خونواده هاشون رفتن از ما شکایت کردن 24سال رفتیم حبس…

 

تو حبس این داستانو برا یکی از زندانیا تعریف کردیم از شانس ما بابای بچه هه بود بخاطر همین تو این 24سالی که تو حبس بودیم روزی 18 بار کتکمون میزد…از حبس که اومدیم بیرون او بچه هه رو دیدیم که دیگه 27 سالش شده بود تا مارو دید چون پدر خوبی براش نبودیم اونم گرفت یه فصل کتکمون زد…ها ها ها ها ها ها…یعنی در ای جریانو بنده به طور کامل استخون بندی خودمو از دست دادم و الآن به معنای واقعی کلمه له له هستم!***

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 12:18 ] [ نگار فهیمی ]

[ ]

آقووی همساده!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “لوبیای سحر آمیز !”
آقو ما یه مدت وضع مالیمون خراب بود یه گاوی داشتیم گفتیم بریم اینو بفروشیم…رفتیم بازار یه پیرمردی دیدیم گفت گاوتو بده من بهت لوبیای سحرآمیز بدم،آقو گاوو دادیم لوبیاهارو گرفتیم بردیم کاشتیم فرداش درخت در اومد از درخت رفتیم بالا رسیدیم به خونه یه غول یه مرغ تخم طلا ازش کش رفتیم برگشتیم پایین تا پامون رسید به زمین دیدیم اومدن جلبمون کردن!

 

گفتیم چرا؟گفتن شما بخاطر کشت غیر اصولی خاک منطقه رو ضعیف کردین 14تا خانواده بدبخت شدن! گفتیم کاکو صبر کن الآن یه تخم طلا بهت میدم شمام بیخیال ما شو…به ای مرغو گفتیم یه تخم طلا بذار گفت من در اعتراض به کاهش قیمت طلا در بازارهای جهانی دیگه تخم طلا نمیذارم!

 

 

 

گفتیم حداقل دوتا تخم مرغ معمولی بده تو زندان نیمرو کنیم گفت تخم مرغ معموای تو کلاس کاری من نیس!ها ها ها ها ها ها ها…مارو که داشتن میبردن زندان وسط راه رسیدیم به اون پیرمردو دیدیم مازراتی زیر پاشه!!! گفتیم کاکو چی شد پولدار شدی!؟ گفت اون گاوو که به من دادی روزی  25 تا گوساله طلا میزاد!…ها ها ها ها ها ها ها…آقو به نظر من آدم همیشه باید قدر چیزایی که داره رو بدونه

 

 

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “فرار از زندان !”
آقو ما یه بار تو یکی از زندان های آمریکا بودیم…یه پسریم اوجا بود بهش میگفتن مایکل…آقو ای پسرو نقشه زندانو رو تنش خالکوبی کرده بود میگفت من شمارو فراری میدم…گفتیم خب خدارو شکر بالاخره در میریم آقو از شانس ما شب قبل فرار ای پسرو آبله مرغون گرفت همه تنش پر جوش شد نقشه ی رو تنش قاطی پاطی شد از تو زندان تونل زدیم از وسط کاخ سفید سر در آوردیم!

 

ها ها ها…ینی چنان ضایع شدیما… 400 سال دیگه حبس واسمون بریدن…36بارم به اعدام محکوم شدیم!

 

 

 

ماجراهای جالب آقوی همساده : “عشق و عاشقی دوران کودکی!”
آقو ما یه سالمون که بود عاشق دختر همسایه بودیم،اونم عاشق ما بود…تا اینکه یه روز یه نی نی جدید اومد تو کوچه مون و عشق ما دو روز بعد مارو بخاطرش ول کرد! روزی که داشت میرفت بهش گفتم “عزیزم تو تمام زندگی منی،من تک تک نفسهامو به بهونه وجود تو میکشم،تویی دلیل زنده بودنم”…آقو برگشت گفت “میدونم..ولی کامبیز پوشک خارجی میبنده”…ها ها ها ها ها…

 

بله ما اولین شکست عشقی رو در سن یک سالگی تجربه کردیم! ینی چنان از درون خورد شدیم که نگو…له له شدیم!

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 11:59 ] [ نگار فهیمی ]

[ ]

هست و بازهم هست... .

دلم گرمه به بودنش

میدونی به کی؟؟؟

دلم گرمه...به خدا

به حضورش

به نگاهش

به همراهیش

به باورِ ناب و خالصش

حتی به سکوتش!!!

دلم گرمه به وقتایی که پر از دل نگرونیم

حواسش بهم هست و هوامو داره

که اگه هیچی نیست

اون هست

که اگه غصه ای هست

یادش هست

که اگه اشکی هست

دستای مهربونش هست

هست و بازم هست... .

 

 

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 18:57 ] [ فاطمه اسماعیلی ]

[ ]

مرگ بر بریدن نفس...

روزه خاموشی!!!

 

فریاد زد فرعون:

آرام تر گریه کنید مادران فلسطین!

بی صدا بمیرید کودکان غزه!

مگر نمیبینید "آل سکوت" در خوابند

رمضان است

اعراب روزه خاموشی گرفته اند

عید فطر نزدیک است

باید

به فطرت جاهلی خویش برگردند!!!

شاعر: مرتضی دهقان آزاد

 

کودک غزه! مقاومت کن و منتظر باش!

اشکهایت را به خاطر بسپار...روزی همین اشک ها کاخ های سفید و سیاهشان را به آتش میکشد... منتظر باش... .

کودک اسرائیلی: پدرم به من گفته شما مسلمان ها تروریست هستید!

کودک فلسطینی: پدرم به من چیزی نگفته...چون شما او را کشتید... .

 

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج...

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 20:14 ] [ فاطمه اسماعیلی ]

[ ]

بخونین... افتخار کنین!(:

سلام به همه! این کامنت یکی از ارشدامونه که ترم آخر پزشکی هسته ای کرمانشاه هستن...بخونین جالبه!

سلام.ممنون
خودتون میدونید وقتی این رشته رو قبول شدید و هنوز وارد دانشگاه نشده بودید چه رویاها و آرزوهایی وچه تفکری در مورد این رشته داشتید همتوووون!!! ولی وقتی اومدید دانشگاه واقعیت رو فهمیدید شاید خیلی هاتون دلسرد شدید منم اولش نارضایتی هایی از رشتم داشتم ولی بعدا به قول شما عاشقققققق رشتم شدم وقتی دیدم هرکی اسم رشته رو میشنوه فکش میوفته و یه تریلی میخواد فقط اسم رشتمونو بکشه و با بدون شک با ابهت ترین اسم رو تو کل رشته های ایران رشته ما داره و همین کم بودنمون هم به ابهتش اضافه کرده و همچنین تمیزترین و با کلاس ترین بخش تو بیمارستان بخش پزشکی هسته ایه.
درمورد بازار کار قبلا شاید بازارکارش خوب نبود ولی الانروز به روز تو استانها بخش های پزشکی ه داره زده میشه و مزیت دیگه رشتمون اینه که تو شهر های بزرگ مثل تهران(که برای کار نازمون رو میکشن چون کمیم) و مرکز استان هامشغول به کار میشیم که این مزیتو هیچ رشته ای الان تو ایران نداره و برای کار اولش باید برن شهرستان های کوچیک ولی ما ... و اگر ارشد و دکتری فیزیک پزشکی بگیریم که چندین مسولیت مهم یک استان رو (مثل مسوول فیزیک بهداشت استانها که مستقیما از سازمان انرژی اتمی تعیین میشه و اونها هم یک دکتر فیزیک پزشکی با پایه پ.ه رو ترجیح میدن به یک دکتر با پایه رادیولوژی و فیزیک و...) بگیرید.
تو رشته های کارشناسی رشتمون واقعااااااااااا توپه
 

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 3:21 ] [ فاطمه اسماعیلی ]

[ ]

بالاخره این جام هم صاحاب دار شد!!!

یه سلام داااااااااغ به همه فوتبالیای عزیز!!!

 

و یه تبریک جانانه به طرفدارای تیم قهرمان...آلمان قدرتمند!!!

 

 

خداوکیلی حق به حقدار رسید!!! دمشون گرم عالی بازی کردن(: ولی این بازی آخر کتک خورشونم ملس بود...میرفتن خط مقدم کمتر تلفات میدادن!!!^____^

 

یه چیزی میخوام بگم...اگه نمیگفتم تو دلم میموند! راستش من که دوس داشتم فینال بین اسپانیا-ایتالیا باشه...که همون روزای اول تصمیم گرفتم تو اوج با این آرزوم خداحافظی کنم|:

 

تو این فینالم طرفدار هییییییچ کدوم نبودم...فرقی نداشت آرژانتین ببره یا ببازه ولی آرزو کردم اگه قراره ببازه دقایق آخر گل بخوره که قشششششنگ مزه ی تلخ ناکامیو بچشن!!! 

 

الانم همونطور که مشاهده میکنید این بنده ی حقیر به درجه ی رفیع مستجاب الدعوگی(!!!!!) نائل شده؛ لذا هر خواسته ای که دارین تو همین پست بگین و خیالتون راحت باشه...حله!!!(همچین آدم بی جنبه ایم من...!)

 

اینم یکی از عوامل موثر بر قهرمانی:

 

 

 

یادش بخیر که نه...ولی قیافه ی همه ما بعد از بازی ایران-آرژانتین این شکلی بود...و به قول یه بنده خدا: نشد که بشه))))):

 

 

 

خوب دیگه بیخیال...جام جهانی هم با همه خوبیا و بدیاش تموم شد...والسلام!

 

این عکسم عشقی گذاشتم...مشکلی هست؟؟؟؟!!!

 

 

 

 

 

حرف اول و آخر...عشق فقط  A.S.ROMA!!!

 

همین دیگه...خداحافظ!!!

 

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 23:43 ] [ فاطمه اسماعیلی ]

[ ]

پیشبینی!!!

سلام دوستان عزیز.امیدوارم خوب باشید.بازم جام جهانی و یه دنیا هیجان و البته چه موقعی هم!!!

حالا من این پستو گذاشتم تا شما دوستای عزیز نظراتون و پیشبینیهاتون رو راجع به سه تا چیز بگید:


بازیهای ایران؛ چهار تیم برتر جام و قهرمان.

فقط امیدوارم دوستان حداقل دیگه تو این پست شرکت کنن !!!!!!

 

 

 

خودم میگم از نیجریه و ارژانتین و بوسنی میبازیم!!!!! چهار تیم:برزیل؛ ایتالیا؛ المان و ارژانتین

و قهرمان صد البتهههههه المان قهرمان

حالا شما....

 

 

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 0:8 ] [ مهیار صادقی ]

[ ]

تولد مباااااااااااااااااااااااااااااااااارک!!!!!

سلاااااااااااااااام به همه!!!

 

حالتونو نمیپرسم چون معلومه که خوبین! اصن مگه میشه تو جشن تولد, کسی حالش گرفته باشه؟؟؟ (فقط دو دقه بیخیال امتحانا شین لدفن!)

 

بیییییییی مقدمه بریم سراغ اصل مطلب...

 

 

این چندمین تولد توست؟

 

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

 

 چندمین انفجار سکوت؟

 

چندمین لبخند آفرینش؟

 

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

 

و پروانه ی ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

 

ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

 

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

 

چندمین دم!؟

 

چندمین آن!؟

 

آه که ما چقدر خوشبختیم!

 

و جهان چه پرغوغاست

 

که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد...

 

 

آقای خوبی ها تولدتووووووووووووووووووووون مباااااااااااااارک!!!!

 

 

 

بفرمایین ادامه...


ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 22:50 ] [ فاطمه اسماعیلی ]

[ ]